قلم بر دست گرفته و تصویر آن تپه پر گل وسبزه را
بر زمینه آسمان آبی بهاران را ترسیم کردم
اما میدانی چگونه ؟
از ساحلی که ماه بر آن بوسه زده بود ذره ای ماسه برداشتم و زیر نقاشی خود ریختم ...
سرخ ترین گلهای بهاری را چیدم
گلهائی که شبنم سحر گاهان بر آنها نشسته بود
و گذاشتم تا شعاعی از خورشید در گلبرگهایش نفوذ کند
سپس همه را کنار هم نهادم تا هدیه ای برایت بفرستم
هدیه ای مملو از عشق و محبت
عاشقت خواهم ماند....بی آنکه بدانی.
دوستت خواهم داشت....بی آنکه بگویم.
درد دل خواهم گفت....بی هیچ کلامی.
گوشت خواهم داد....بی هیچ سخنی.
در آغوشت خواهم گریست....بی آنکه حس کنی.
در تو ذوب خواهم شد....بی هیچ حرارتی.
اینگونه شاید احساسم نمیرد. من عشق خود را می خواهم.
بدون اينكه خداحافظي كنم رفتم .... و بعد از اين همه تكرار اول خطم
چقدر پشت سرت داد ميزدم دختر .... به چشمهاي سياهت قسم كه بدبختم
ولي تومعني حرف مرا نفهميدي .... وفكر كردي اگر رام ميشدي ...
سختم ... بود كه باز هم برايت غزل عاشقانه بنويسم
نه اصلا هم اينطور نيست
هنوزهم كه هنوز است هفتم هر ماه
به ياد روسري آبي شما هستم
هنوز هم كه هنوز است خوب يادم هست
كه زير پنجره ات عاشقانه يخ بستم
كه شايد آخر شب كوچه را هوس بكني
وبي جواب نماند تپيدن دستم
درخت ...
باد ...
خيابان ...
و باز هم آن شب
بدون اينكه خداحافظي كنم ...
"شعر از فرهود باسمنجی"

شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشيند به موجي
رود گوشه اي كور وتنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزلها بميرد
گروهي برآنند كه اين مرغ شيدا
كجا عاشقي كرد آنجا بميرد
شب مرگ از بيم آنجا شتابد
كز مرگ غافل شود صبح بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز آغوش صحرا بر آمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو درياي من بودي آغوش وا كن
كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد
باش تا موسم گل با تو به گلزار شوم
فصل دیدار شود، قاصدِ دیدار شوم
از سکوتِ دلِ محتاطِ من آزرده مباش
خلوتی نیست که گویندۀ اسرار شوم
من به پایانِ غم واُوج سلامت برسم
آن زمانی که به درمانِ تو بیمار شوم
ماه چشمان تو چون روشنیِ خواب شود
بر من از خوابِ تو سخت است که بیدار شوم
میوۀ عشقِ تو سنگین شده بر شاخۀ دل
مرگِ من باد اگر بی تو سبکبار شوم
زیرِ باران مصائب که ببارد دائم
چترِ گیسویِ تو را از تو خریدار شوم
عطرِ لبخندِ تو را گر به کف آرم روزی
دست شویم ز سرایندگی ، عطار شوم
طاقِ ابروی تو کو؟ چوبۀ این دار کجاست؟
تا که در سایۀ مژگانِ تو بر دار شوم
عشق، دریا و تو طوفان و من ام چون کشتی
می روم تا که به خشمِ تو گرفتار شوم
آرزویم همه این بود و همین است هنوز
که تو را یار ببینم... که تو را یار شوم
تو را از واقعه اي خبر خواهم كرد و آنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد.
خداوندا
اكه حتي بين ما فاصله يك نفسه نفس منو بگير
براي يكي شدن اگه مرگ من بسه نفس منو بگير
من آهنگ غريب روزگارم
غمي در انتهاي سينه دارم
تمام هستيم يك قلب پاك است
كه آنرا زير پايت مي گذارم
به چشمانت بياموز:
كه هر كس ارزش ديدن ندارد
به دستانت بياموز :
كه هر گلي ارزش چيدن ندارد
به قلبت بياموز :
كه هركس كنج آن جاي ندارد
وبياموز:
آبي بودن عشق مي خواهد